چه با شتاب از خودم می گریزم.قدمهایم از من پیشی می گیرند.
گامهایم چه دیر بالغ شدند.فریادهای مبهمی می شنوم .کسی می خواهد بمانم؟
چه صدای آشنایی!
تردید هایم را مرور میکنم
عشق؟
عشقهای خراشیده ام سردرگم و مردد مرا با چشمانی گرد شده از هراس نگاه می کنند.نه این صدا از یک حنجره بی ثبات نیست .محکم و ارام بخش است.
مهربانی؟
ظرفهای مهربانی هایم زیباست ولی ترک خورده.زمان بند زدن چینی های ترک خورده نیست.ظرفها را در جای امنی می گذارم تا زمانی که فرصت درست کردنشان را داشته باشم
هراس؟
هراس را سال هاست به دستان قدرت و ایمان سپرده ام
قدمهایم را سریعتر می کنم
صدا بلندتر می شود.لحظه ای می ایستم و به پشت سرم نگاهی می کنم.دخترکی می بینم که با چشمان درشت و خنده زیبایش مرا نگاه می کند.دستانم را در دستان کوچکش می گیرد.وجودم گرم می شود.قدمهایم را آرام می کنم و با گامهای کوچکش همراه می شوم.کوله بار معصومیتش را می گیرم تا سبک بال و بی قید کنار هم گام برداریم