درباره نویسنده
میچکا عقیلی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • میچکا عقیلی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۸/٢٧
  • ۱۳٩٠/٦/٢٥
  • دخترک
  • ساده
  • با شما هستم
  • ۱۳۸٧/۸/۱۸
  • خوابای بد
  • ۱۳۸٧/۳/٢٠
  • گنجیشکک اشی مشی
  • ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
  • ۱۳۸٦/۸/۱٠
  • با توام
  • ۱۳۸٦/۳/٢٤
  • ۱۳۸٦/٢/٢٩
  • ميلاد
  • ۱۳۸٦/۱/٢٢
  • ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
  • ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٥/۱٢/۸
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
  • نامه ای به مولانا
  • حسين مظلوم نبود
  • ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
  • ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
  • ۱۳۸٥/٩/٢٦
  • ۱۳۸٥/٩/۱٦
  • ما زنای کوچولو
  • ققنوس
  • يک لحظه بهشت
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • اردیبهشت ۸٩
  • شهریور ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • آبان ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
دوستان من
  • اميد
  • آهنگ دشت آبی
  • روزنامك
  • نورونار
  • همشهری آنلاين
  • واپسين شطحيات اميد 2
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



http://mitchka.persianblog.com
 
نویسنده: میچکا عقیلی - ۱۳٩٠/۸/٢٧

چه حال و هوای عجیبیست حس وحال این روزهای من.

دل کندن از هر که دوستش داشتم و وقت سختی نداشتمش و دل بستن به هر که دوستش نداشتم و وقت نیاز تکیه گاهم شد.

مشغول پاک کردن تمام غلط های زندگی شده ام با پاک کن بی رحمی

حال وهوای عجیبیست این  خانه تکانی دل .

بوی بهار و عیدی میدهد این روزهای پاییزی روزگار من

نظرات ()



 
نویسنده: میچکا عقیلی - ۱۳٩٠/٦/٢٥

گره های نگاهم به تو کور شده بود.چه سخت بود باز کردن این کلاف پیچ پیچ.دستانم پینه بستند از باز کردن هر رج از این تن پوش بی قواره که هر تکه اش را یکی از راه نرسیده بافت تا قامت من و تو را بپوشاند.پیر شد چشمانم از بس که این کلاف را باز کرد تا دوباره تن پوشی ببافد قد قامت نحیف عشقت تا گرم و ایمن بمانی از سرمای این روزگار.آخر چه شد ؟سر بلند کردم و دیدم که تو با لبخندی به من طرحی از عشق میبافی بر قامت دیگران.پشیمان نیستم چون در این راه من بافنده ای ماهر شدم که هر نقشی را به استادی به هر قامتی اندازه میکنم و تو هنوز هیچ نبافته به دنبال طرحی برای عشقت میگردی.ساده تر بگویم تو هنوز اندر خم یک کوچه عاشقی مانده ای

نظرات ()



دخترک
نویسنده: میچکا عقیلی - ۱۳۸٩/٢/٢۳

چه با شتاب از خودم می گریزم.قدمهایم از من پیشی می گیرند.

گامهایم چه دیر بالغ شدند.فریادهای مبهمی می شنوم .کسی می خواهد بمانم؟

چه صدای آشنایی!

تردید هایم را مرور میکنم

عشق؟

عشقهای خراشیده ام سردرگم و مردد مرا با چشمانی گرد شده از هراس نگاه می کنند.نه این صدا از یک حنجره بی ثبات نیست .محکم و ارام بخش است.

مهربانی؟

ظرفهای مهربانی هایم زیباست ولی ترک خورده.زمان بند زدن چینی های ترک خورده نیست.ظرفها را در جای امنی می گذارم تا زمانی که فرصت درست کردنشان را داشته باشم

هراس؟

هراس را سال هاست به دستان قدرت و ایمان سپرده ام

قدمهایم را سریعتر می کنم

صدا بلندتر می شود.لحظه ای می ایستم و به پشت سرم نگاهی می کنم.دخترکی می بینم که با چشمان درشت و خنده زیبایش مرا نگاه می کند.دستانم را در دستان کوچکش می گیرد.وجودم گرم می شود.قدمهایم را آرام می کنم و با گامهای کوچکش همراه می شوم.کوله بار معصومیتش را می گیرم تا سبک بال و بی قید کنار هم گام برداریم

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »