دخترک

چه با شتاب از خودم می گریزم.قدمهایم از من پیشی می گیرند.

گامهایم چه دیر بالغ شدند.فریادهای مبهمی می شنوم .کسی می خواهد بمانم؟

چه صدای آشنایی!

تردید هایم را مرور میکنم

عشق؟

عشقهای خراشیده ام سردرگم و مردد مرا با چشمانی گرد شده از هراس نگاه می کنند.نه این صدا از یک حنجره بی ثبات نیست .محکم و ارام بخش است.

مهربانی؟

ظرفهای مهربانی هایم زیباست ولی ترک خورده.زمان بند زدن چینی های ترک خورده نیست.ظرفها را در جای امنی می گذارم تا زمانی که فرصت درست کردنشان را داشته باشم

هراس؟

هراس را سال هاست به دستان قدرت و ایمان سپرده ام

قدمهایم را سریعتر می کنم

صدا بلندتر می شود.لحظه ای می ایستم و به پشت سرم نگاهی می کنم.دخترکی می بینم که با چشمان درشت و خنده زیبایش مرا نگاه می کند.دستانم را در دستان کوچکش می گیرد.وجودم گرم می شود.قدمهایم را آرام می کنم و با گامهای کوچکش همراه می شوم.کوله بار معصومیتش را می گیرم تا سبک بال و بی قید کنار هم گام برداریم

 

/ 10 نظر / 26 بازدید
ارام

سلام میچکا عزیز حس زیبائی بود خوندن این مطلبت. وقتی پای یه بچه ی معصوم و بیگناه وسط باشه از همه چی میشه گذشت این حس یه مادر.لبخند کودکمون .شادیش زیباترین لحظه ی زندگیمون میشه. ترکشون حتی اگه به قیمت ازاد بودنمون باشه میشه واسمون عذاب موفق باشی.بسیار زیبا بود[گل] شب بخیر

یه دوست

سلام دوست عزیز خوشحالم میبینم بعد از مدتها دوباره آپ کردی. متن زیبایی بود. واقعا بچه پاک و معصومند و بودن در کنار اونها به آدم ارامش خاصی میده [گل]

محمد

سلام رفیق قدیمی اصلاَ امن نیست خوب شعری به ذهنت رسیده والا نا امنی رو هم خودمون همراه با معصومیتمون تو کودکی پشت سر گذشتیم و با بلوغمون هراس رو سوغات آوردیم صفای وجودت که هنوز یبه یاد مائی واومدی دیدنم ارادمند اونم با نون اضاف [گل]

بهزاد

سلام میچکا بهزاد هستم ( آریا برزن ) دلم برای تو و امید و تمام بچه ها تنگ شده بود هنوز هم قلمت زیباست مثل همیشه دلت شاد و لبت پر خنده دادار یار

میچکا

سلام بهزاد كجاييييييي؟مرسي كه سر زدي بهم.چرا ديگه نمي نويسي؟

ساناز

سلام این آدرس لینک پرسشنامه آنلاین است. اگر جواب بدید و بفرستید ممنون می شم. https://spreadsheets.google.com/viewform?formkey=dDd6YUdJWFFHZUVROWlCQ2RpdG9uQXc6MQ

یه دوست

سلام میچکا جان چرا آپ نمی کنی؟[گل]

محمد

سلام دوست جان گلی به گوشه جمال معرفت تو هنوزم پای رفاقت هستی نسل وبلاگ های ما و وبلاگ نویس های همدوره ما دیگه تقریبا سر اومده همه تو گیر و دار و تار و پود زندگی گیر افتادن و بینشون و این نوشته ها فاصله افتاده ممنون که به یادم بودی و سر زدی بنویس up کن تو هم ارادتمند [گل]

محمد

پیامبر دیوانه پنج ساله شد